أبو علي سينا ( مترجم : ملا فتح الله بن فخر الدين شيرازى )

224

كليات قانون ابن سينا ( فارسى )

باشد از تعب استفراغ ديگر بدانكه كسى را كه او را مرار آن بود استفراغ اخلاط غليظ كند بايد كه چند روز پيش از ان طبيعت را نرم سازد و اگر قى كند اسهال با وجود مزال مزاق موجب صعوبت آن عمل مىشود و تعب و خطر پس بايد كه اين قسم مردم را احتياط بود ديگر بدانكه دواء مقيئ گاه باشد كه وارد معده شود و ماده را باسهال دفع كند وقتى كه معده قوى باشد باشد با شرب دوا در وقت جوع و گرسنگى شده باشد يا آنكه شارب آن دواء مقيى صاحب دوب بود يا آنكه عادت او بقى كردن نبود يا آنكه دوا را ثقلى بود در جوهر آنكه زود از معده فرود آيد و به عكس آن هم مىشود يعنى گاهى باشد كه كسى دواء مسهل خورد و اين دواء مسهل او را بقى آورد و اين هم اسباب دارد مثل ضعف معده يا آنكه ثقل معا شديد اليبوست باشد يا آنكه دوا را كراهت بود يا آنكه صاحب اين حالت را تخمه معدى باشد ديگر بدانكه هر دواى كه مسهل بود وقتى كه اسهال كند خلطى غير نضج را آن خلط را در بدن منتشر گرداند و كيفيت آن بر بدن مستولى گردد ديگر اخلاط به آن مستحيل شود و آن خلط در بدن بسيار گردد ديگر بدانكه حال اخلاط در استفراغات مختلف مىباشد چنان كه صفرا باقى مطاوع باشد و زود دفع شود به آن بخلاف سودا كه بر قى كردن عاصى باشد و در اسهال مطاوع بود اما حال بلغم در ميان قى و اسهال متوسط بود هم بقى مستفرغ مىشود و هم باسهال و خون دعائى باشد كه به غير از فصد چيزى آن را مستفرغ نمىسازد و اگر بواسطه دوا مستفرغ مىشود صاحب آن در خطر افتد ديگر بدانكه ماده تپ را اگر باسهال دفع كنند انسب بود كه بقى بسبب عنف حركت در قى و ميل ماده بجانب علو و اگر كسى را نزله باشد و بدان سبب او را ازلق لامعاء حادث شود او را قى كردن غايت خطر باشد ديگر بدانكه فعل دواء مسهل گاهى مختلف مىباشد و بدترين دواهاى مسهل دواى باشد كه مركب باشد از ادويه كه ميان ايشان شدت اختلاف بود در زمان اسهال كه آن موجب اضطراب اسهال مىشود و اسهال بنياد مىكند يكى پيش از شروع ديگرى در عمل و اين حالت موجب انضعاط طبيعت مىشود و تحليل قوت و حره طبيعت اگر كسى را بدن نقى بود و عارض شود او را قى يا اسهالى يا آنكه خود به اين اعمال مرتكب گردد ناچار او را دوار و مغص و كرب لاحق گردد و آنچه دفع شود ازو بصعوبت دفع شود و اضطراب و فى الجمله دوا ما دامى كه استفراغ او بىاضطراب بود و بعد از ان خفت لاحق شود آن دوا استفراغ خلط موذى مىكند و چون شروع كند در اضطراب بدانكه شروع كرده باشد در اسهال خلط صالح و طبيعت به آن ظنت مىكند و چون خلطى كه قصد استفراغ آن كرده باشد منتقل شود بخلطى ديگر چنان كه از صفرا به بلغم منتقل گردد دليل كند بر آنكه آن خلط از بدن پاك شده باشد خواه كه آن مستفرغ قى بود و خواه كه مسهل باشد و چون منتقل شود خلط مستفرغ به چيزى چند مثل خراطه و تراشه چوب و چيزهاى سياه‌گون و تيره و كدر و متعفن دليل رداءت حال بود و چون بعد از اسهال يا بعد از قى خواب و نعاس غالب گردد دليل بود بر بقاى بدن تنقيه كه در غايت بود از نقا و چون تشنگى غالب شود در وقت اسهال يا وقت قى دليل بود بر نقاء و غايت جودت حال ديگر بدانكه دواء مسهل گاه بود كه اسهال آن را نسبت مىكنند به قوت جاذبه كه در ان دوا بود پس تواند بود كه با وجود امتلاء صفرا و بلغم و سودا اگر مسهل يكى از آنها بدهند مثل مسهل سودا همان سودا متفرغ شود دون صفرا و بلغم بخلاف كسانى كه قوت جاذبه دوا را مخلط رقيق مخصوص دارند و مىگويند كه دواء مسهل اسهال ارق مىكند بعد از ان خلط رقيق ما يخلط غليظ رسد و اين راى راى جالينوس بود و گفته است كه دواء مسهل وقتى كه غير سمى بود و اسهال نكند توليد خلطى كه از شان او استفراغ از خلط بود و قائل است به آنكه جذب بمشاكلت بود و اين راى جالينوس را سديد ندانسته‌اند و مىگويند كه بناء بر راى جالينوس لازم مىآيد اگر پاره از آهن يا از طلا پارهء ديگر از ان جنس نزديك باشد به او و زياده بود بر ديگرى آن را كه كمتر بود به قوت جاذبه كه در ان باشد جذب كند آن اكثر اقل را جذب كند بواسطه مشاكلت و غلبه جذب آن از يك جانب و تحقيق اين مسئله بر طبيب نباشد بلكه بر صاحب علم طبيعى باشد ديگر بدانكه دواء مسهل چون در معده واقع شود جذب كند اخلاط را از عروق بجانب خودش و چون اخلاط از عروق بماساريقا درآيد طبيعت او را نگذارد كه بمعده رود بلكه او را برودت دفع كند كه اقرب طرق است او را از براى دفع و آنكه اگر بمعده فرود آيد بقى دفع شود نه باسهال و فعل دوا بر خلاف مقتضى عمل كند ديگر بدانكه اكثر انجذاب ادويه اخلاط را از عروق بود يا از چيزى كه مجاور عروق باشد مثل ديد كه از آن هم جذب مىشود و چون بماساريقا رسند و در معده دواء مسهل بود طبيعت آن را بجانب امعا دفع كنند كه اقرب طرفست از براى دفع و اگر آنچه در معده بود دواء مقيئ بود آن خلط بمعده ريزد و طبيعت آن را بطريق قى دفع كند و بسيار بود كه استفراغ بنشف بود بادويه نشافه يابسه و آن سبب استفراغ رطوبات از بدن شود